حكيم ابوالقاسم فردوسى

148

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

درآويخت و كوشيد . ليك سرانجام در جنگ با ايشان فرو ماند . پس شمشير هندى را از دست بيافكند و با نوميدى به جنگ پشت كرد . پيران سپهدار با خويشانش ، خيره بر جاى بماند . آنگاه چون گيو روى پيران را ديد ، اسپ تگاور خويش را به سوى جنگ با او راند و با نيزه‌اش چهار تن از مهترانى را كه در پيش پيران بودند ، به خوارى ، از اسپ بر زمين افكند . پيران ويسه كه چنين ديد ، كمان را به زه كرد و بارانى از تير بر دشمن بباريد . ليك گيو سترگ سپر را بر سر آورد و با نيزه بسان گرگى درآمد . ولى همين كه آهنگ آن كرد تا با نيزه به نبرد پيران سالار برود ، اسپش در همانجا كه بود فرو ماند و پا پيش ننهاد . گيو پهلوان نامدار كه چنين ديد ، از خشم ، تازيانه‌اى به آن اسپ تيز رو بزد و بجوشيد و ديو دژخيم نژند را نفرين بكرد . آنگاه نيزه را بر زمين افكند و كمان برگرفت و سپر بر سر آورد . سپس كمان را به زه كرد و بازو بگشاد تا سپر را به دست پيران بدوزد . پس چهار تير خدنگ بر سر او بزد . ليك آن تيرها بر او كارگر نيآمد . به همانگونه سه تير خدنگ نيز بر اسپ پيران بزد . ولى نه اسپ كشته شد و نه پيران دلاور . در همان هنگام ياران گيو به آنجا رسيدند . پيران كه چنان ديد ، كينه‌اش افزوده گشت و بسان دود به پيش گيو تاخت تا گيو را زخمى سازد و سپاهيان دلاورش را شكست دهد . از سوى ديگر ، گيو نيز همچون دود به سوى پيران شتافت و با نيزه ، كلاهخود پيران را از سرش ربود . ليك هيچ گزندى به پيران نرسيد . پس دل گيو از آن كار ، دردمند گشت . پسر گيو كه چنين ديد ، به نزد پدر آمد و او را گفت : اى پدر فرّخ و نامبردار ، بدان كه من اين چنين از شاه شنيده‌ام كه پيران جنگهاى فراوان بكند و در آن روزهاى سخت از چنگ بسيارى اژدهاى تيز چنگ رهايى يابد . ليك سرانجام ، مرگ او به دست گودرز باشد . پس اى پدر ، اين همه مكوش ، زيرا روزگار او هنوز بسر نيآمده است . پس چرا با اين سختى و آز با او در مىآويزى . در همان هنگام ، ياران نامور و دلير گيو نيز پر از خشم رسيدند ، پيران كه چنين ديد ، روى برتافت و خروشان و پر از درد و با رخسارى زرد ، به سوى سپاه خويش و به نزد لهّاك و فرشيدورد برفت و به